مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
59
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
از روزگار او آشفتگى و اضطرابى كه در مفهوم عقل و نفس در حوزهء تفكّر فلسفى و عقلانى مسلمانان ديده مىشود ، آغاز شده بوده است . سپس به سنّت رايج ميان مسلمانان نظر مىكند كه گفتهاند : « عقل مولود است و ادب مستفاد » . و آراى ديگرى در اين حوزه نقل مىكند و نتيجه مىگيرد كه اينها همه از باب استعمال مجازى است و نوعى تمثيل و استعاره است . بعد مىگويد : شناختى كه مسلمانان از عقل دارند اين است كه عقل چيزى است كه فقط در انسان تركيب شده است و در ديگر حيوانات وجود ندارد . بعد به جدال طرفداران « عقل » و « طبع » مىپردازد و اينكه عقل را به عقل توان شناخت . پس از بحث دربارهء عقل به تحليل آراى مختلف در باب حسّ و خطاى حسّ مىپردازد . در بحث از درجات علوم به اين نكته مىپردازد كه اشيا در عقل از سه گونه بيرون نيست : يا « واجب » است يا « سالب » يا « ممكن » . واجب را بدين گونه تعريف مىكند كه : واجب چيزى است كه قائم به عقل و استدلال عقل باشد ، مثل اينكه علم به ساختمان يا كتابت مقتضى علم به سازنده و نويسنده است و اينكه دو دو تا چهار تا است و « سالب » را برابر با مستحيل در عقل به كار مىبرد ، مثل اينكه نوشتهاى باشد بدون كاتب و « ممكن » را به چيزى كه در عقل جايز است و به نفس عقل قابل توهّم ، مثل آنچه در باب قرون گذشته و بلاد بعيده نقل مىكنند . در همين جا تفاوت اصطلاحى مؤلف را با دورههاى بعد مىتوان ديد : نقطهء مقابل « وجوب » را كه ديگران « امتناع » خواندهاند او « سلب » مىنامد ، يعنى در مقابل « واجب » « سالب » را به كار مىبرد . سپس به تعريف بسيارى از مصطلحات اوليّه و ضرورى در قلمرو استدلال مىپردازد ، از قبيل تعريف « حد » و « دليل » و « معارضه » و « قياس » و « اجتهاد » و « نظر » و فرق ميان « دليل » و « علت » و آنگاه مجموعهاى از مصطلحات فلسفى را تعريف مىكند و در ذيل هر كدام آراى بسيارى از صاحبنظران و متفكران عصر اسلامى را تا روزگار خويش دربارهء آن اصطلاحات و مفاهيم نقل مىكند : اينكه « شىء » چيست ؟ و تعريف آن به « هر چه بتوان آن را دانست يا به ياد آورد يا ايجاد كرد يا از آن خبر داد » . بعد مىگويد اگر تعريف « شىء » اين باشد پس « معدوم » هم « شىء » است و يادآور مىشود كه گروهى انكار كردهاند كه « معدوم » « شىء » باشد و اين از حاد شدن نزاع فلسفى دورههاى بعد خبر مىدهد و كوششى كه اشاعره براى انكار شيئيّت معدوم داشتهاند و يكى از اصول عقايد آنان اين بوده است كه « المعدوم ليس بشىء » . [ 1 ] بعد « جسم » را تعريف مىكند و در مقابل آن « عرض » را قرار مىدهد كه نشان دهندهء مراحل آغازى رشد اين اصطلاحات است و مىدانيم كه در تفكر فلسفى دورههاى بعد نقطهء مقابل « عرض » « جوهر » است و نه جسم . قدما جوهر
--> [ 1 ] انديشهء « شىء » به شمار آوردن « معدوم » ، و سابقهء تاريخى آن در تفكر فلسفى مسلمانان چندان روشن نيست ، ولفسن H . A . Wolfson آن را به نيمهء اول قرن سوم مىرساند و متأثر از انديشهء EXNihilio ( از هيچ ) و ريشههاى يونانى آن مىداند . مراجعه شود به بحث بسيار دقيق او در فلسفهء علم كلام ، فصل پنجم ، ص 380 - 400 .